پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

پارسا و مهرسا

همراهان خواب....

تازگیها تا مامانم میگه بریم لالا منم دست نی نی یا خرسی یا هر دو رو میگیرم و با خودم میبرم چه معنی داره فقط من بخوابم ،همه باید بخوابن ...   ...
24 مرداد 1391

اولین نقاشی...

این تصویری که مشاهده میکنید تصویری از به نمایش گذاشتن استعداد من هست اینجا مامانم گفت جوجو بکش منم کشیدم ،بعد گفت توپ بکش اونم کشیدم و بعدش برای خودم دست زدم ،آخه مامانم گفت افرین پسرم و من هم همیشه بعد از این جمله مامانم دست میزنم و یک لبخند بسیار زیبا بر لبانم نقش میبندد ...
22 مرداد 1391

بالا بالا بالاتر از ابر هم بالاتر...

چرا هستی ناراحت؟ اخه یک چیزی میخوام بله چکش  با چکش میخوام به ستاره ها برسم من توی اتاقم ،البته با کمک نردبان،از ابرها و ستاره ها هم میتونم بالاتر برم مامان:امیدوارم سقف آرزوهات از ابرها و ستاره های تو اسمون بالاتر باشه ...
19 مرداد 1391

هجده ماهگی

این ماه هم واکسن داشت باز هم مامان کلی از واکسن این ماه غول درست کرده بود که خدا رو شکر مشکلی برای پارسا پیش نیومد ماه هجدهم زندگی یک پسربچه ایرانی چطور باید بگذره ؟ میتونه  در این ماه یاد بگیره که به چند تا سوال جواب بده : میدونه آسمون و دریا ابی هستند ماهی ها تو اب زندگی میکنند بچه ها تو پارک چکار میکنند؟ توپ بچه ها تو مدرسه چکار میکنند؟ککاب(کتاب میخونند) بچه ها تو فروشگاه چکار میکنند؟ هو (یعنی چرخ رو هل میدهند ،کار مورد علاقه پارسا در فروشگاه) جرثقیل چکار میکنه؟بالا(یعنی بالا میبره) و دندونهای پانزدهم و شانزدهم هم در ماه هجدهم  هم درامدند اما انگار هنوز کمی میخارند! و اینکه مگه چند تا پسر بچه ایرانی هست که ...
16 مرداد 1391

کفشهایم...

مگه همچین چیزی امکان داره؟ میگن این کفش من بوده پس این چیه؟ اخه خیلی کوچولو هستش خداییش این یکی رو میگفتند باورم میشد تازشم اون موقعها که کوچولو بودم حواسم نبوده از تولید ملی حمایت نکردم ،کفش خارجی خریده بودم اما الان که بزرگ شدم کفش ایرانی خریدم که خوب حمایت کنم ولی هنوزم شک دارم اون اولی برای من بوده ها؟  ...
13 مرداد 1391

ماه مهمانی

روزهای جدیدی رو دارم تجربه میکنم اول اینکه من  میبینم که  مامان و بابام فقط یک بار غذا میخورند یک کتاب رو هر روز میخونند که بهش میگن قران نسبت به روزهای دیگه زیاد تر مهمونی میریم و من هم میخوام توی این ماه یکی از مهمونهای برگزیده باشم با سجاده بابا هم میشه برم مهمونی مثل یک هواپیما تا اذان را میشنوم میگم مور (مهر)و چند تا سجده میکنم و این هم ققان(قران)که تا مامانم میخواد بهم شیر بده خودم میگم قران یعنی قران رو هم بیارو بخون مامان:چون در طول روز ساعت زیادی رو صرف شیر خوردن میکنی من بهترین زمان را برای قران خوندن انتخاب کردم که مورد استقبال پسر گلم هم واقع شد و فکر میکنه مدل جدید شیر خوردن باید با قران همر...
12 مرداد 1391

پر

این چیه؟ کمی دورتر : طاووسه؟پر طاووسه؟ نه این یکی از اسباب بازیهای منه ،یک پر که از بالش در اومده،که هر روز باهاش بازی میکنم،کمی فوتش میکنم ،کمی دنبالش میگردم و کمی هم بقیه رو میفرستم دنبالش! دارم میگم پر بعدشم گمش کردم و ناراحتم اینم یکی از بازیهای من در طول روز   ...
9 مرداد 1391

نظم و ترتیب...

کلا من بچه منظمی هستم ،یعنی همه چی باید سر جای خودش باشه ! به طور مثال ،لباسهایم ،وقتی از بیرون میاییم من میرم روی مبل دونفره میشینم (فقط دونفره) تا مامانم جورابهام رو در بیاره بعد میام پایین تا بلوز و شلوارم را در بیاره و بعدش همه لباسهایم را یک جا میگذارم مثلا روی میز البته نباید چیز دیگه ای روی میز باشه ،چون ممکنه لباسهام کثیف بشه! رومیزی رو انداختم پایین تا لباسهام اسیب نبینند! حالا اینکه چرا لباسهای من جایشان روی میز هست را نمیدانم ،البته گاهی جاهای دیگه هم میگذارمشان اما مهم اینه که همشون یک جا باشند. ...
8 مرداد 1391

روز آبنباتی

در فروشگاه بودیم که مامان یک ابنبات چوبی داد دستم از نوع خروس قندی! خیلی خوب بود و من با توجه به گفته مامان خیلی سفت گرفته بودمش که نیافته اما اوتاد! من خیلی ناراحت شدم و گریه کردم تا اینکه مامان تو قفسه ها یک بسته ابنبات چوبی از نوع ماست و میوه ای پیدا کرد و من باز خیلی خوشحال شدم  تا اینکه باز هم از دستم اوتاد و من باز ناراحت شدم و باز هم گریه کردم  اما اینبار خیلی شدید... اما وقتی مامانم گفت پارسا این خیلی کثیف شده و بهش مو چسبیده من خیلی سریع اروم شدم و دیگه به ابنبات نگاه هم نکردم دو نکته مهم در این خاطره وجود دار د که باید به انها بپردازم نکته١:من جدیدا خییییلللللللللللللی وسواسی شدم بخصوص به مو،هر جا سطل زبال...
8 مرداد 1391

در خواب...

چرا اين عكس؟ وقتي موقع تعويض پوشكم ميشود من ميگم پيف پيف، امروز بعد از ظهر مامانم منو تو خواب عوض كرد ،وقتي پوشكم رو باز كرد من در حالي كه در عمق خواب بودم گفتم پيف پيف البته با خنده هميشگي ... پ.ن:البته من در خواب بودم كه اين اتفاق افتاده بود ،اما انقدرررررر اين ماجرا براي مامانم جالب بود كه براي همه تعريف كرد و من فهميدم كه من اين سوتي بزرك را دادم:) ...
4 مرداد 1391